من دلم فقط به این خوش است...
که
زندگی هنوز در لحظه های سرد من جاری ست!
وقتی غم انگیز ترین صحنه های بودنم را می بینم و کاری از دستم بر نمی آید تنها سکوت می کنم و سکوت و سکوت و سکوت...
حتی اگر هیچ پرنده ایی به گندم زار طلایی گیسوانم سفر نکند...
اگر هیچ ماهی گیری از دریاچه آبی چشمانم پری دریایی صید نکند...
اگر هیچ کس به یاد نیاورد روزهای بی نشانه ی شادمانگی ام را... حتی اگر باور نکنند من هم روزگاری از ته دل می خندیدم... دلم را به همین خوش خواهم داشت که خدا در قلب من خانه دارد...
در نگاه های تاریک و خیس من همیشه جریان دارد... قطره های داغ اشکم را حس می کند و می فهمد مرا وفتی هیچ کس دیگر حتی سایه ام را نمی بیند!
اگر تلخ و مصنوعی می خندم... اگر سکوت تنها واژه ی لبهای خاموش من است...
خدا می داند دلم هنوز روشن است!
آن زمان که هیچ ستاره ایی نمی فهمد همه ی زندگی را وام دار محبت ازلی او بوده است... من همیشه تا ابد با تو می مانم...
همیشه...
تا
ابد
!
من بره شدم و تو گرگ و شوخی شوخی بازی کردیم و..
حالا جدی جدی به هم دل بستیم..
باورم کردی.. باورت کردم..
جنایت نکن..
نبوس..نبین..نخند..نرقص.. نرو.. بمون.. خــــــب؟؟
-خب عزیز دلم خب.. هرچی تو بگی.. هر چی تو بخوای.. خوبه؟؟
-نه!.. دلم گرفته مثل گرگ..
-گرگ!؟.. چرا گرگ؟؟
- دل گرفتن که چرا و اما و اگه نداره.. گرگم دل داره.. گناه داره.. عاشق میشه.. عاشق زیباترین و ساده ترین و پاک ترین و (همه چیزای خوب) + ترین برّه ی گله شده!..
گرگ اندوهگینی که تو هوای ابری عاشق شد..خیـــــــــس شد..
سرخ شد!!..
خندید.. تلخ تر از خنده های تلخ من..سرم داد کشیدی!!..
آخی بعدش گفتی ببخشید عزیزم!
چقدر مردونه بود صدات و اخمت و دوست داشتنت ..
و اون احساس قشنگی که همیشه ازم مخفی کردی و میکنی.. چرا!؟
گریه کردن زیر بارون.. خوبه.. دوست دارم..
کسی نمیفهمه چشم آسمون خیسه یا چشم "تو"..
"تو" عاشقی یا آسمون..
"تو" دلت گرفته یا.. ما دلمون گرفته عزیزم "ما دوتا"میای دیوونه بشیم؟؟
زیر بارون.. کفشاتو در آر..
من تار میزنم تو برقص..سردم بود.. یخ میزدم از درون.. از درون ِ وجودِ خسته ام.. !
پ.ن : آهای آقا گرگه! اینقدر بره کوچولوتو اذیت نکن!
.این روزها هر کاری که می کنم برای تو می کنم
من مهربانم اما فقط برای تو. بوسه هایم طعم عسل دارد آن هم فقط برای تو. شیرین و خواستنی ام فقط برای تو. تلخ و دوست داشتنی ام باز هم فقط برای تو. خنده هایم فقط برای توست. گریه هایم فقط برای توست. شادی ام فقط برای توست. تنهایی ام فقط برای توست. مهربانی ام فقط برای توست.
فقط برای تو بودن را دوست دارم!
آفتاب هم بخواهد پوستم را نوازش کند پرده را می کشم تا لطافت و طراوت بکر و دست نخورده ام را فقط انگشتان نجیب تو حس کنند. کسی به قشنگی هایم نگاه کند کورش می کنم... می بینی چقدر سگ شدم... وحشی شدم... و بی آزار... و آرام... و غمگین!
همه چیزم در تضاد است... گاهی که احساس می کنم چقدر دوستت دارم دقیقا همان لحظه نفرت عجیبی از تو سرتا پای وجودم را اشباع می کند...
در بند تو بودن لذت ناب غم انگیزیست که این روزها تمام وجودم را تسخیر کرده است!
آزارم میدهی با خشمت... با شک هایت... با دروغ هایت... با نبودنت... با بودنت...
تو یک درد شیرنی! یک عذاب خواستنی! یک مرد بد دوست داشتنی!
به همه ی چیز هایی که با تو در ارتباط اند فکر می کنم. کدام قلم است که لای انگشت هایت روی صفحه ی کاغذ می رقصد و با تراوش احساسات ناب تو روی برگ های سپید را سیاه می کند؟ احمقانه است اما حتی به آن قلم حسودی ام می شود. به اکسیژنی که در ریه های پاکت جریان دارد و به تو جان نمی دهد بلکه جانش را از تو می گیرد. به قطره های اشکی که گاهی که دلت می گیرد از چشم های نجیبت جاری می شوند. به خونی که در رگ هایت جریان دارد حسودی می کنم.
پ.ن : با این همه آزار و اذیت ها هنوز به تو وفادارم... و خواهم بود!... نمیدونم چرا!
گرگ بدجنس سنگدل بازم اذیتم کردی یادت باشه!
این روزها یک چیزی... یک حس مبهم و ناشناخته ایی کم کمک دارد در دلم... در ناخودآگاه ضمیرم جوانه می زند و سوال و جواب و شک و بهانه و ترس و تردید و... هر شب تا صبح من را مثل توپ فوتبال به هم پاس می دهند که نمی دانم آخرش می رسم به تو؟ گل می شوم درون دروازه ی اعتماد؟ می شکفم آیا روی شانه های سنگین مردانه ی مهربانت؟ آرامم می کنی آیا؟ می توانی؟
نمی دانم هنوز...
فرصت لازم دارم... همین!
مجبورم که زندگی کنم. دوستی بود که می گفت من جمله هایم را از ذهن او می زنم. درست است. من جمله هایم را ذهن آدم هایی می زنم که روحشان در تقابل با روند معمول و رایج زندگی دیگر ارواح است. در نوعی تناقض به سر می برند. من کلمه هایم را از لابلای کلمات مدفون در میان سلول های خاکستری مغزهای پوشالی می زنم. چون شعله های آتش سردی در بر می گیرم پوشال افکار مردمانی را که مرا نمی فهمند و حریق اعتراضم به نبود احساس در وجودشان همه ی بودنشان را می سوزاند. دارم از احساسم می نویسم و تو چه می فهمی وقتی کلمات در ذهنت فوران می کنند نمی شود جمع و جورشان کرد. مثل همان چاه نفت در خلیج مکزیک که دارد می کشد همه ی موجودات بیگناه مغموم را وتبدیل شده به یکی دیگر از لکه های ننگ حیات بی حیات بشریت! آری کلمات مثل نفت از چاه ذهنم فوران می کنند و من هرچه مثل پترولیوم بیچاره دست هایم را زیرشان می گیرم نمی توانم حریفشان شوم. از لای انگشتانم لبریز می شوند و می روند تا زندگی پلیکان دیگری را بگیرند یا موجودات میکروسکوپی دیگر یا حتی عروس دریایی بی نوایی که پیش از این عاشقانه می رقصید. می روند تا پاکی ناب دریا را به جرم هیچ بی رحمانه به منجلاب جهل انسانیت بیالایند. افکار کثیفم می روند تا رسوایم کنند. می دانم روزی این فوران بی پروای خالص و خالی از سانسور به خاک سیاهم می نشانند. باید آماده باشم برای یک آتش سوزی مهیب و مهار نشدنی. برای یک عصیان بی سابقه و غم انگیز. برای فاجعه ی هولناکی که سراسر زندگی ام را فرا خواهد گرفت...
سر از گور فراموشی برداشت
آرام
آرام
از زیر پوست ملتهب شهر ریشه می دواند در مجاری سنگی احساسم
بی حرف
بی صدا
جوانه می زد و من ترک بر می داشتم
پوست می انداختم
درد می کشیدم
چون ناله های بنفش زنی آبستن
چنگ می زدم زمین را و
متولد نمی شد این مولود نامشروع
مرده بود گویا
در حجم بی شباهت سرنوشت باد و باران
موج و صخره
سنگ و شیشه
دیوانه از صبح سخن می گفت
در ذات شب دهکده ی موحوش درونم
من بودم و آستانه ی مرگی نافرجام
به حراج می گذاشتم رگ حیاتم را
باد وحشیانه موهایم را می کشید
و من
بستم پنجره ایی را که به سمت دنیای شما باز می شد!
هر شب شعرهایم مرور می کنم. خاطراتم را ورق می زنم. پدر هر شب به مسجد می رود. باد زلف پریشان بید مجنون را به صورت لیلا می نوازد و سیاستمداران شکم باره ی دنیا هر روز دروغی تازه تر می گویند. سازمان ملل می خواهد موهای مجعد خاور میانه را شانه کند اما نمی داند که خاور میانه هرگز میانه نداشته است و روزی به سرنوشت برگ های زرد دچار خواهد شد.
صدای ممتد بوق ماشینی در انتهای کوچه ی ذهنم... اندیشه هایم یکی پس از دیگری به طرز مخوفی به قتل می رسند.
شب از نیمه گذشته و پدر هنوز در مسجد است و من هنوز در خاطره ها غوطه ورم و باد که می وزد و صدای ممتد بوق ماشینی که رشته ی افکارم را پاره می کند!
